عید نوروز مبارک

سلامدوباره عید آمد و با خود چهچه پرندگان و نسیم بهاری و شکوفه های درختان سیب را به ارمغان آورد . بذارید یه خورده همون ساده بنویسم و این آخر کاریو بی خیال ادبیات بازی در‌آوردن بشین .....! خوب دیگه یک سال رو که نه ولی 6 ماه از این یک سال رو من کنارتون بودم ... تو این سالی که گذشت بهترین و بدترین لحظه ی سال رو کی داشتم ؟؟ اگه گفتید چه موقع ؟!خوب دیگه ! میدونستم نمیدونید ... پس طبق معمول خودم براتون میگم .....اما قبل از اینکه بگم چند جوابیش میکنم :1 . کنکور ؟2 . قبولی تو دانشگاه ؟3 . رفتن به بخش فرهنگی دانشگاه ؟4 . آشنا شدن با چند تا دختر فوق العاده باکلاس و با شعور ؟5 . آشنا شدن و عضو شدن در انجمن اندیشمندان جوان ؟6 . خبر نامزدی ونوس ؟7 . شروع به کار وب mxu ؟8 . شروع به کار 20 تا وب دیگم ؟9 . آشنا شدن با سیده فاطمه ، نازنین ، زهرا ،‌مهدی ،‌احسان ، آنی ، کترین ، آیدا ، مهرناز ، شیوا ، حامد ، یاسر جون ، پروانه عاشق، j0j0 ، عاشقانه ، و ... (که اسماشونو ..........) 10 . عضویت در کلوب و آشنایی با ستاره ؟

11 . آشنا شدن با پسرای گل پیام نور ؟ ( که همش به فکر توپ فوتبال هستن! )

12 . عضویت در نشریه ی سه نقطه ؟

13 . اردوی کوهنوردی همراه دانشجویان دانشگاه که فقط من تنها پس بودم ؟14 . رفتن به سر کلاسهای درس و شیطونی کردن سر کلاسها ؟15 . خبر ازدواج ونوس ؟16 . مقام آوردن داداشم تو اولین مسابقه ای شرکت کرده بود ؟17 . امتحان های پایان ترم ؟18 . تیکه پروندن دخترای دانشگاه به من ؟19 . رفتن ناهید از دانشگاه ؟ (اون اصلا دانشجو نبود !)20 . سکوت در برابر حرفهای عاشقانه ی یک دختر نسبت به من ؟21 . پی بردن به بعد حقیقی بعضی آدمایی که فکر میکردم آدم تشریف دارن ؟22 . سوتی دادنای مکرر یک نفر به اسم ...... در یک مجلس مهم ؟23 . جشن روز دانشجو ؟24 . اولین باری که رفتم مشاوره ؟25 . ارشد شدن در سبک خودم ؟26 . کنسل شدن اردوی اصفهان ؟27 . کنسل شدن سفر به جمکران ؟28 . دست کشیدن سیده فاطمه از وب نویسی ؟29 . شروع به کار دوباره ی وب پری دریایی ؟30 . ...................................................... خوب بدترین رو اول میگم تا بعد بهترین رو بگم .... خیلی هاتون پیش خودشون میگین بد ترین خبر برای من خبر ازدواج یا نامزدی ونوس بوده ولی باید بهتون بگم که در اشتباه کامل هستید چراشو بعد براتون میگم .بد ترین لحظه وقت خداحافظیه ... مثل خداحافظی با ناهید اونم تو خیابون بعد از نیومدنش به دانشگاه .... اما بدتر از اون از دست دادن یک دوسته . برای من بدترین لحظه وقتی بود که کلی سرحال بودم و میخواستم به وب دوستام سر بزنم تا یکم انرژیم بیشتر بشه ... اما وقتی به وب پری دریایی رسیدم دیگه دستم به کیبورد نمیرفت ، قلبم برای یه لحظه ..... و بعدش ....... خوب این برام خیلی تلخ بود . و خوشبختانه تو امسال به جز این یه مورد مورد بد دیگه ای نداشتم (دانشگاهو بهش اضاف کنید)و اما بهترین لحظه :خوب بهترین لحظه همون بدترین لحظه ای بود که همه فکر میکردن و من گفتم در اشتباه هستند . ازدواج ونوس بهترین لحظه ی عمرم بود .   یک نوشته :خیلی سخته یکی قشنگترین گل زندگی شو تو باغ کسی دیگه ببینه در حالی که خودش میشکنه آروم زیر لب میگه گلم باغ نو مبارک .

سال نو مبارک

سال نو مبارک mxu

 

mxu چه فرقی میکنه ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()    +

یکم خاطره و یکم نیگاه

سلاماومدم اونم دوباره ... چند روز پیش تو دانشگاه یه نفرو دیدم (تو چند تا پست پیش دربارش نوشتم) ... اسمش ناهیده ... اون روز زودی رفت سوار سرویس شد و نتونستم باهاش صحبت کنم .تا اینکه ......امروز دوباره تو دانشگاه دیدمش . اون داشت با m راه میرفت یه دفعه ایوب گفت چقدر این شبیه کلاغه (منظورش m بود) از این حرفش ناراحت شدم چون واقعا این دختر مثل اسمش میمونه ......از کنارشون که رد شدیم بد جوری بهم نیگاه کرد و منم در جوابش بد جوری نگاهش کردم تا شاید از رو بره ولی نرفت .....!میخواستم برم پیش ناهید و یه کمکی باهاش حرف بزنم که ایوب منو از تصمیمم منصرف کرد ، خوب البته حق با اون بود . به نظر شما این درسته که برم و به خاطر یه مسئله ی کوچیک از یه نفر حلالیت بطلبم ؟؟؟؟؟؟؟ (به نظر من که هیچ ..... ) خلاصه ... ناهید رفت و m مونده بود تو دانشگاه ...اون بالا جلو اتاقمون دیدمش و بهش گفتم چرا اینجوری نگاه میکنه ....؟ خوب فکر میکنید چی شد ...؟؟؟ فقط زد زیر خنده . به یه نتیجه رسیدم اونم اینکه بنده خدا اصلا ذاتا چهرش همینجوریه . در کل روز خوبی رو نداشتم چون همش تو فکر سیده فاطمه بودم ... اما خوب یکی از دوستان خوبم حرفی رو زد (میخواین بدونین چی گفت تو پست قبلی کامنتا رو یه نگاهی بندازین البته تو سرویس بلاگفا باید برین) و من هم ........................!؟!؟!؟!!؟راستی یه وب تو سرویس ورزش بلاگ راه انداختم ... حدس بزنید اسمش چیه ؟خوب خودم میگم : www.mxu.varzeshblog.com میخوام اونجا خاطرات ورزشیمو بذارم ........... خاطراتی از عاشق تنها در باشگاه نصر .......!فعلا حق یارتون

 

mxu چه فرقی میکنه ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()    +

چقدر امروز سر حالم ...

سلامامروز خیلی حالم خوبه . شاید میشه گفت یکی از بهترین روزهامه . خوب بهترین که نه ولی یه جورایی حس و شوق اول ترم گذشته رو دارم .آخه اول ترم پیش که تازه به میحط دانشگاه اومده بودم و باعث شدم کلی دانشگاه کلاسش بره بالا (آخه من ناسلامتی ....) به هر حال ...... خیلی جو گیر بودم و حس یه دانشجو بودن در وجودم بود . کلا سر حال بودم . اما با دیدن رفتار بعضی آدما ..........خدا ازشون نگذره ....حالا هم ... اومدم تا یه خورده بنویسم ... اونم همینجوری . امروز کلی کار رو سرم ریخت و تازه یکی از کتابام رو هم دوستم از شیراز برام آورد (بازم مرام اینجور رفقا) که من با دیدن این کتاب شاخم داشت در میومد و نزدیک بود دیگه پس بیفتم (آخه 800 صفحه بود) که یه دفعه دوستم گفت فقط 50 صفحشو میخوایم بخونیم و بقیش حذفه ...آخه یکی نیست بگه شما که میخواین 750 صفحه از یه کتابو حذف کنید چرا اینقدر کاغذ اصراف میکنید ؟!بعدش هم کلی با یکی از بچه های سه نقطه در مورد ستون مدیریت در نشریه صحبت کردیم که نتیجه ای در بر نداشت (البته من که کم نیاوردم ...) ...تا یادم نرفته اینم وب سه نقطه ای من : وب سه نقطه ی شخصی خودم  ،  وب بچه های مدیریت برای نشریه سه نقطه (که یکیشم خودمم)  به هر صورت اینم گذشت و ما به یک مهمونی ناهار یکی از کاندیداهای شهر دعوت شدیم ... ما هم که از خدامون بود (از گرسنگی داشتم میمردم) ... ! آخه کی میتونه غذای دانشگاهو بخوره ؟!رفتیم تو جلسش و اونجا اول از همه ......... و سپس  به حرفهای ... گوش دادیم . "و بعدش کلی هم به سوتیها ی یه بنده ی خدا خحندیدیم ..." خدا کنه به حرفاش عمل کنه (البته من که بعید میدونم چون ..... )تازشم ... امشب هم باید بریم و به ادامه ی حرفاش البته تو یه مجلس بزرگتر گوش فرا دهیم ( کلی حالمون گرفته میشه چون .... )راستی یه مطلب مهم . از یکی از دخترای دانشگاه خوشم اومده . واقعا که دختر سنگین و خوبیه . آدم تو زندگیش از اینجور دخترا یا نمیبینه یا اینکه فقط تو دنیای مجازی میبینه ...در کل نمیبینه .... (البته هستند دخترای اینچنینی در دنیای دور و بر من ولی فقط به تعداد انگشتهای دست ...!) من کلا آدمایی رو دوست دارم که ظاهر و باطنشون یکی باشه ... یکی مثل همکلاسیم ...... !!!؟؟؟زیادی حرف زدم ولی عوضش کلی خودمو خالی کردم و نذاشتم چیزی تو دلم بمونه ... اما مثل اینکه موند ... بذار این آخری رو هم بگم بعد برید به سلامت ...میخواستیم بعد از کلی خواهش و تمنا بریم جمکران ... همه چیز هم جور جور بود که نمیدونم چی شد یه دفعه همه چیز کنسل شد ...نمیدونید چقدر ناراحت شدم . آخه کلی نقشه چیده بودم برای این سفرم . اما .....شاید هم خیریتی در میون بوده ... ان شاء ا... امام عصر خودش ما رو بطلبه بریم محضرش (نمیدونم درست نوشتم یا نه اما فکر کنم محضر از حضور میاد )

به هر حال تا یه پست دیگه بای و حق یارتون . mxu

دوست عزیزم

mxu چه فرقی میکنه ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()    +

تسلیت ...

 

 

رحلت جانسوز نبی اکرم پیامبر رحمت و مهربانی محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام و همچنین امام رضا علیه السلام بر تمامی مسلمین و مسلمات و مومنین و مومنات جهان تسلیت باد.

mxu چه فرقی میکنه ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()    +

نظر سنجی

سلامدو تا نظر سنجی داشتم که نتیجشون اینجوری شد : 1- چرا چت ؟خیلی وقت بود میخواستم بدونم مردم برای چی چت میکنن ؟برای همینم وارد دنیای مجازی شدم و از اونا سوال کردم ...البته نا گفته نمونه که من اونجا هر چی دیدم پسر بود و بس ... مثل اینکه اون چت رومهایی که انتخاب میکردم دختر داخلش نبود ...!به هر حال نتیجه رو نگفته هم میتونین حدس بزنید ...!99% پسرایی که چت میکنن میخوان با یه دختر دوست بشن ... و اون 1% هم ، آدمایی بودن که بیکار بودن و میخواستن یه جورایی پسرای دیگه رو سر کار بذارن . (واقعا که جالبه ...!)بعضی از جواب های این افراد :1)     من برا سرگرمی و  یه جورایی دختر بازی2)     بای پیدا کردن یه دوست خوب3)     برای سرگرمی4)     bikaram  donbale 1 dost sokhtare lhobam5)     bara feraghat      sar garmi6)     baraye ashnaii ba doste khobi mesle shoma 7)     هر کی برای یه کاری            مثلا من برا پیدا کردن یه خانم            تا  بتونم با هاش برانامه  داشته باشم            البته استفاده دیگر هم میکنم            راستی فیاتر شکن میخوای بهت بدم اینا نمونه هاییی از اون حرفا بود که عینا کپی کردم (البته بیشتر بود ولی بقیشونو نذاشتم) ....به هر حال ... من که این اوضاع رو دیدم دیگه سراغ چت رومها نرفتم و فقط آیدیمو آنلاین میذارم تا با دوستام گفتگویی داشته باشم ! 2- من چه جور آدمیم ؟اینو هم تو وبم تو چند پست قبل گذاشته بودم که جوابمو گرفتم ، البته مطمئن نیستم تو دنیای واقعی اونایی که نظر داده بودن سر حرفشون باشن ولی نتیجه گرفتم که کلا پسر اگه اینجوری باشه ، پسر خوبیه .

mxu چه فرقی میکنه ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()    +

نشریه ی سه نقطه و ...

سلام

 افکار زیادی رو در ذهنم داشتم میپروروندم تا یه پست خوب براتون بذارم اما به خاطر یک اتفاق غیر منتظره رشته ی افکارم پاره شدن ... الان هم اومدم تا ....

خوب اومدم حالتون رو بپرسم و سلامی کرده باشم . مگه اینکار عیبی داره ؟به هر حال یه مطلب دیگه هم وجود داره .:.:.:.:.:.  

از وقتی دوباره رفتم دانشگاه دپرس شدم ... آخه هیچ کدوم از همکلاسیامو نمیبینم ...

 البته دروغ نگم بهتره ، یکی دو تاشونو گذری دیدم .اما یه چیز باعث شد تا روحیم برگرده !

من تو دانشگاهمون یاسر محبوب سر دبیر نشریه ی دانشگاه رو دیدم . (واقعا که محبوبه ... )از وقتی متوجه شدم که فارغ التحصیل شده خیلی ناراحت شدم . آخه فکر کردم که شاید دیگه نبینمش .

 اما یکدفعه تو یه موقعیت غیر قابل باور دیدمش .اومده بود برای تصویه حساب ... خیلی خوشحال شدم ...

جلو رفتم و گفتم من همون mxu معروفم . خوب اونم از دیدن من خوشحال شد (خودمم نمیدونستم آدم معروفیم)خلاصه ...قرار شد تا یک ستون تو نشریشون رو به رشته ی ما (مدیریت) اختصاص بدن .از این بابت خیلی خوشحالم . خیلی ......

اما چون هماهنگی با بچه ها نتونستم پیدا کنم (آخه اونا همشون شیراز تشریف دارن و من تنها ...) مجبور شدم یه متن رو بدون تمرکز کافی (البته با تمرکز هم بهتر از این در نمیومد) برای نشریه بنویسم .

البته یه فعالیت دیگه هم در همین راستا انجام دادم که در وبلاگ انجمن اندیشمندان جوان (نویسندش خودمم) تو یه پست مفصل گذاشتم و اینجا هم یه لینک برای دانلود فایل متنی اون گذاشتم . 

لینک دانلود (کلیک کنید.)

 آدرس وبلاگ اندیشمندان جوان پیام نور فیروزآباد :www.aaj.blogsky.com  

در ضمن mxu وارد parsiblog هم شد . حالا به راحتی میتونم بگم :

mxu.harchiblog

عاشق تنها mxu

mxu چه فرقی میکنه ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()    +

یه مثل قدیمی میگه : قطره قطره جمع گردد ...

 سلامیه قطره یه دریا رو نمیسازه ، صد قطره یه دریا رو نمیسازه ، هزار قطره یه دریا رو نمیسازه ، ولی ؛ یه لیوان رو پر آب میکنه ...یه لیوان آب یه دریا رو نمیسازه ولی هزار تا از همین لیوان  یک حوض آب رو پر میکنه ...یه حوض آب یه دریا رو نمیسازه ولی همین حوض اگه هزار تا مثل خودشو داشته باشه یه جوی آب رو میسازه ...یه جوی آب هم نمیتونه یه دریا رو بسازه ولی با همراه شدن با جوی های آب دیگه یه رودخونه رو میسازه ...یه رودخونه هم به نوبه ی خودش نمیتونه یه دریا باشه ولی با هم مسیر شدن با رودهای دیگه یه دریا رو میسازه ...اینا هیچ کدومشون دریا نیستن ولی همه ی اینا هستن که دریا رو میسازن ...ممکنه ما دریا نباشیم ... ممکنه ما یه رودخونه نباشیم یا حتی یه جوی آب ...ولی ما همون قطره هایی هستیم که میتونیم با هم اون لیوان رو پر کنیم ...ما همون لیوان های هستیم که میتونیم به کمک هم یه حوض رو پر کنیم و همون حوض و رودخونه ای هستیم که با همراهی همدیگه دریای با عظمت رو میسازسیم ...درسته ما قطره ایم ولی با کمک همه که میتونیم دریا باشیم ...به عبارتی ساده ....:یک دریا بی قطره  دریا نیست ....!؟ "تمامی مطالب این وب متعلق به خودتونه هر چقدر دوست داشتین بی یا با اجازه میتونید کپی کنید ." عاشق تنها  mxu

mxu چه فرقی میکنه ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()    +

سرانجام ....

سلامبیشتر از 5 صفحه پر کرده بودم تا تو وبلاگم بذارم ...اما ...همشونو با یک حرکت پاک کردم ... چرا ... ؟شاید ...!آه ..........!!! اومدم تا یک مطلب صد درصد کپی رو با اندکی دستکاری براتون بذارم .دوست داشتین بخونین و با این کارتون منو خوشحال کنید .و اما مطلب کپی :  خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه ....خیلی سخته که عزیز ترین کست ازت بخواد فراموشش کنی .....خیلی سخته که سالگرد اشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری .....خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی و بخاطرش زنده ای .....خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره ....خیلی سخته همه چیزت رو به خاطر یه نفر  از دست بدی اما اون بگه دیگه نمی خوامت ....خیلی سخته بخاطرش حرف زوور رو تحمل کنی ......                                                                     برگرفته از وبلاگ حدیث جون (کلیک کنید )  درسته ... این مطلب رو بعضی ها تو صد ها وبلاگ خوندن ... و حالا هم تو وبلاگ من میخونن ...اما من چیزای سخت تر از اینو تحمل کردم ...مثلا ... خیلی سخته یکی رو دوست داشته باشی و اون بهت لبخند بزنه ...!  چیه ؟میگین لبخند زدن کجاش سخته و دردناکه ...؟بهتون میگم تا بدونین ...وفتی یکی رو دوست داشته باشین و اونو تو خیابون جلو یه مغازه ببینید چه حالی پیدا میکنید ؟حالا اون به شما لبخند میزنه و شما با خوشحالی و با لبخندی جلو میرید ...!هر ثانیه که به اون نزدیکتر میشید ضربان قلبتون بیشتر میشه ...!و حالا فقط 10 قدم با اون فاصله دارین و میخواین بهش سلام کنید که ....؟که چی ...؟اونی که نباید میدید ...؟وای ...! دنیا به روی سرتون آوار میشه ...؟دیگه هیچ چیزو نمیبینید ...؟براتون غیر قابل باوره ...؟دیگه تحمل دیدن این صحنه رو ندارید ...؟درست حدس زدید ...!!!یه نفر از داخل مغازه بیرون میاد و ...!آه خدا چی دارم میبینم ...؟یعنی چشام دارن بهم دروغ میگن ...؟نه اینا دروغ نیست و شما بیدار بیدارید ... ؟شما دست کسی رو که حاضر بودید به خاطرش جونتون رو بدین رو تو دست یه نفر دیگه میبینید ...!با آرومی به جلو میرید و با بی احساسی سلامی میکنید ... !و اون یه سلام با گرمی تمام بهتون میکنه ...!حالا جلو دشمنتون (اوه ببخشین رقیبتون ) قرار گرفتین ...!ونوس میگه معرفی میکنم این فلانیه و این نامزدمه ...!اون بهتون میگه که همین هفته جشن ازدواجشونه و تو رو به اون دعوت میکنن ...!دیگه هیچ جا رو نمیبینید ...!دیگه نمیدونید چی شد ...!با سرعت یه خداحافظی میکنید و راهتون رو به اولین کوچه کج میکنید ...!و اونجا کف کوچه ولو میشید ...!اینا نه داستانه ، نه رمان عاشقانس ، نه دروغه ... اینا حقیقت محضه (بابا دیکتم ضعیفه گیر ندین) ... حقیقت عشق پوچ من به ونوس ... 

why ? you dont know ...!

שקײקפעאږ mxu

mxu چه فرقی میکنه ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()    +

۲۲ بهمن مبارک

22 بهمن مبارك

ֻ 22 بهمن مبارك ֻ 

 

سلام دوستان

دوباره اومدم ...

البته با يكمي عجله ... !!

اومدم رسيدن 22 بهمن رو به شما دوستان تبريك بگم و همينطور چند تا نكته ي مهم رو خدمتتون يادآوري كنم .:.:.:. (البته بيشتر براي كساني هست كه تازه با اين وب آشنا شدن )

 

1)     وبلاگ من هم اكنون در چهار سرويس : بلاگفا ، بلاگ اسكاي ، پرشين بلاگ و ايران بلاگ فعاله و تمامي مطالب اين چهار تا وبلاگ كپي همديگس ... و من از ثبت اين نام تو چهار تا سرويس قصد هايي رو داشتم كه عبارتند از ......... (فعلا قصدامو بي خيال شين)

2)     من كه نويسنده ي اين وبم ، نه ديكتم خوبه ، نه ادبيات فارسي و نه كلا بچه ي درس خونده ايم . 4 كلاس سواد داريم كه اونم به زور پول مدرك رو گرفتيم (هالا ديگح راهط شدين )

3)     خواستم يه شعر از خودم براتون بذارم ولي بعدش ديدم كه ... طبع شعرم افتضاحه ... براي همينم اون شعر رو براتون نذاشتم ولي عوضش اينو ميذارم ... اميدوارم مورد توجهتون قرار بگيره ...

 

تو هیچ وقت نگفتی که دوستم داری

چنین کنم دل خود را عزیز دلداری

کبوترم شده بودی کنون کبوتر باز

تو میله های قفس را عزیز می داری ؟

تو ساربان و تو لیلا و تو دلیل سفر

به خواب رفته مسافر , نمی کنی یاری؟

قسم به بغض دو چشمت کویر می مانم

کنون که بر گل خشکیده ای نمی باری

شعار نیست نگاهم گواه عشق من است

صلیب گم شده ای در فریب شنزاری

تو نیستی که ببینی چگونه این دیوار

به انعکاس صدایم کند بسی زاری

و شعر بودم و شعری که مقطعش این بود

تو هیچ وقت نگفتی که دوستم داری 

                                                                    وحید ضیائی

mxu چه فرقی میکنه ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()    +

يه بازي با داداشم و نهايتش ... ؟

سلام ...

بالاخره از بازي كه با داداشم شروع كرده بودم حوصلم سر رفت ...!

كدوم بازي ...؟

خوب بهتون ميگم ...

داداشم براي اينكه يه خورده منو سر كار بزاره يه وبلاگ ساخت (اينم آدرسش) و اسم خودشو الهام گذاشت ... (نكته : به دلايلي از گفتن بعضي جزئيات خود داري ميكنم)

منم در همون ابتدا به علت اينكه وبلاگمو تو شهرمون به كسي نداده بودم شك كردم ... كه كاسه اي زير نيمكاسه وجود داره (آدرس وبلاگمو فقط سه تا از پسراي دانشگاه داشتن كه اونا هم اهل اينجا نيستن) ...

اما شيطونيم گل كرد و خواستم يكم بازي كنم ...

خلاصه ميكنم ... تو آخرين كامنت متوجه شدم كه حرفاش يكم بوداره ... !

نحوه ي نوشتنش اصلا به يه آدم 19 ساله نميخورد (اون سه تا پسر 19 سالشونه) براي همينم با يه حركت جسورانه يه نگاه به ايميل صاحب وبلاگ كردم (تا حالا ايميلشو نگاه نكرده بودم) .........!!

فكر ميكنيد چي ديدم ...؟

ايميل داداشم بود ... ابتدا فكر كردم چشام اشتباه ميبينن ... آخه داداشم با اين ... برام غير قابل باور بود ... كلي به IQ داداشم تحسين گفتم و كلي خنديدم ...

خونه كه اومدم اصلا به روي خودم نيووردم ... اما حس كنجكاوانه اي بهم گفت : ازش بپرس از كجا اين همه هوش رو يه دفعه پيدا كرده (آخه كامنتاش خيلي طبيعي بود) ...

وقتي ازش پرسيدم ابتدا انكار كرد ولي بعد گفت دست شخص ديگه اي تو كاره ...

دست چه كسي ... ؟

معلومه ديگه دست استاد خودم ...البته در زيركي و ذكاوت ...

دايي جونم ....................

بله ... داييم به داداشم خط ميداده ولي داداشم در نهايت ناشي بازي با كامنت آخري كه كار خودش بود همه چيزو خراب كرد ...

خوب ...

من كه از اين بازي كلي كيف كردم ...............

و در آخر يه توصيه براي بقيه دارم ... :

*تو دنياي بي رحم مجازي به خودت هم اعتماد نكن*

 

از اين به بعد هم بر ميگردم سر وقت ونوس خودم ......! (كه هنوز هيچ كس به ماحيتش پي نبرده ... حتي دايي جونم ... (نگين اشتباه ديكته اي دارم كه خونم به جوش ميادا))

 

راستي تا يادم نرفته ... تو پست دو تا قبلترم يه عكس گذاشته بودم كه هيچ كس (به جز آيدا) چيزي نگفت ولي يكم به اين عكس فكر كنيد شايد كه .....!؟

 

تا يه پست ديگه همتونو دست خدا ميسپارم

mxu  عاشق تنها mxu

mxu چه فرقی میکنه ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()    +